آرمین جونآرمین جون، تا این لحظه: 12 سال و 12 روز سن داره
مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 32 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
بابا جونبابا جون، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

دنیای شیرین نی نی ما

سی ماهگیت مبارک عزیز دلم

دو سال و پنج ماهگیت پر شد و وارد 30 ماهگی شدی.مبااااااااااااااااااارکه پسر ناز و قهرمانم مرد عنکبوتیه مامان لاک پشتای نینجاااااااااااااام به مناسبت 30 ماهگیت واست ی کیک خوشمل و خوشمزه پختم.خیلی کمکم کردی و مسئول هم زدن بودی.موقع کیک پختن هم خیلی ذوق میکردی و همش می خندیدی و می رقصیدی.قبلا که میرقصیدی میگفتی ندام نتنین اههههه (نگام نکنین اه ) ولی الانه که میرقصی میگی مامان جووووووووووون ندام تن.خیلی ناز میرقصی.موقع رقصیدن لباتو غنچه می کنی خیلی خوردنی میشی.دلم می خواد قورتت بدم. مایه کیک .قبل اینکه بزارم تو فر تو حموم بهت میگم بیا موهاتو فضایی کنم میگی نه خروووسی تن. هر وقت بابایی طفلی از اداره یا ...
30 شهريور 1393

هایپرسان

قبلا که خونمون نزدیک هایپرسان بود همش میرفتیم هایپرسان و پاتوقمون اونجا بود ولی الان که دور شدیم کمتر میریم.دیروز (جمعه 28 شهریور) به پیشنهاد بابام رفتیم هایپرسان.خیلی خوش گذشت و کلی خرید کردیم.الان همه در تکاپوی خرید لوازم و التحریرن.خوش بحالشون یادش بخیر ماهم هر سال کلی خرید واسه مدرسه می کردیم.چه روزایی بود.دلم تنگ شده واسه اون روزا. آرمین و پویا وقتی فهمیدن میریم هایپرسان کلی ذوق کردن و توی فروشگاه آرمین پسر خیلی خیلی خوبی شده بود و کلی خرید کرد.ی قمقمه ی مرد عنکبوتی و 3 تا تخم مرغ شانسی و ی سی دی پسر جنگل و ی چسب ماتیکی.بعد خریدم رفتیم شهربازی و نانازای من کلی بازی کردن. این عروسکم جلوی شهربازی وایستاده بود که پسر...
29 شهريور 1393

نیمه ی دوم دوسال و پنج ماهگی

خیلی دوست داری که بهت بگیم چقدر قوی ای یا قهرمانی. همش میگی من مرد عنکبوتی و بن تن و لاک پشت های نینجام و همه رو میزنم. خالی میبندی.تا ی بچه رو میبینی آروم وایمستی و سرت رو میندازی پایین و اگرم یکی بزنت از خجالتت هیچی نمیگی. فقط زورت به پویا طفلی میرسه و همش همدیگرو میزنین و گل پسر مامان بیشتر پویارو میزنه. روز و شبم به تفنگ آقاجون فکر می کنی و اگه یکی حرفت رو گوش نده میگی آقا جونم تفنگ داره با تفنگ می کشمت. یکبارم بهم گفتی مامان واسم دونجش(گنجشک)بکش منم با ذوق برات کشیدم و نشونت دادم و بعد گفتی حالا ی چابو بتش (چاقو بکش) منم موندم و با تعجب پرسیدم چاقو واسه چی؟؟؟؟؟ آرمینم گفت واسه اینکه دردن دنجشو با چابو ببرم.(واسه اینک...
29 شهريور 1393

چهارمین سالگرد ازدواج

     خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است       تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی                       زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا                         روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم اینم هدیه ی شوشو که سوپرایزم کرد ...
27 شهريور 1393

جواب آزمایش

دوستای گلم جواب آزمایش خونمو گرفتم.همه چیزم خوب بود فقط یکمی آهنم کم بود که قراره اسید فولیک بخورم.حامله هم نیستم.خدارووووووووووووشکر.
27 شهريور 1393

امان از دست گوشی

عزیز دلم این روزا کارت شده با گوشی بازی کردن.معتاد شدی و همش گوشی دستته و بازی تمبل ران 1 و 2 رو ماهرانه بازی میکنی و همه تعجب میکنن که اینقدر بلدی.هر کار می کنیم دیگه گوشی دستت نگیری فایده نداره. وسط بازی کردن داری ناخنت رو می کنی ...
27 شهريور 1393

تاب بازی

خونه ی مامانم اینا که میریم آرمین خیلی ذوق میکنه.ی پارکم زیر خونشونه که جیگر طلام پاتوقش اونجاست و با بابایی میره و کلی بازی میکنه و به قول خودش که میگه بریم پارت (پارک) بازی تنم (کنم) شادی تنم (کنم) میره بازی و شادی میکنه. ...
27 شهريور 1393

داستان شمال رفتن ما

یکشنبه 16 شهریور بابام اومد دنبالم و چون آزمایش خون داده بودم بردم و بهم کباب(جیگر)داد و بعد رفتیم خونشون. آرمین انگار ده روزه بابامو ندیده بود ی ذوقی می کرد شدید خوابش میاد ولی قصد نداره بخوابهههههههههه ب ابایی یکشنبه شیفت بود و دوشنبه صبح اومد خونه آقاجون اینا پیش ما.قرار بود چهار شنبه صبح حرکت کنیم که عمه زینبم زنگ زد و گفت ما چهار شنبه میایم خونتون.عمم اینا رفته بودن بانه تا واسه دخترش(مریم)خرید جهیزیه کنن.خلاصه رفتنمون کنسل شد. سه شنبه هم بابایی شیفت بود و چهارشنبه صبح اومد و کلی کمکم کرد و خونه رو تمییز کردیم. بابایی خیلی ماهه و همیشه کمکم میکنه. ی شام خیلی خیلی خوشمزه با کمک بابایی درست کردیم ...
27 شهريور 1393